روزی جمعی از شاگردان نزد شیخ خود رفتند و پرسیدند:
استاد زیبایی انسان در چیست؟
شیخ ۲ کاسه کنار شاگردان گذاشت و گفت:
به این دو کاسه نگاه کنید اولی
از طلا درست شده است و درونش زهر است و دومی کاسه ای گلی است
و درونش آب گوارا است، شما کدام را می خورید؟
شاگردان جواب دادند:
بی شک کاسه گلی را.
شیخ گفت:
آدمی همچون این کاسه است. آنچه که آدمی را زیبا می کند درونش و اخلاقش است.

 باید سیرتمان را زیبا کنیم نه صورتمان را

با سادگی تمام بی صدا شکستیم
چه زخمهایی که از عزیزان خوردیم
اشکها راپشت لبخندی مخفی میکنیم
که خیلی درد می کند…..

و هيچ كس نمی فهمد
ما را درد همین نفهمیدن میکُشد
نه زخم‌ها

 

بر عشق توام، نه صبر پیداست، نه دل
بی روی توام، نه عقل بر جاست، نه دل

این غم، که مراست کوه قافست، نه غم
این دل، که تراست، سنگ خاراست، نه دل

 

وقتی خانه‌ی والدينم را ترك كردم ، گريه نكردم !
وقتی گربه‌ پرشین دوست داشتنی ام مرد، گريه نكردم !!
وقتي در ناسا كار پيدا كردم با اینکه از هیجان می لرزیدم و در پوست خود نمی گنجیدم ، گريه نكردم !!!
حتي وقتی ر اولین فضانورد جهان شدم که به ماه سفر کرده بود ، گريه نكردم!!!
اما وقتی از روی ماه به زمين نگاه كردم، بغضم گرفت. با ترديد با پرچمی كه بنا بود روی ماه نصب كنم بازی می‌کردم.
از ان فاصله رنگ و نژاد و مليتی نبود. ما بوديم و یک خانه ‌ی گرد آبی .با خود گفتم انسانها برای چه میجنگند؟…شصت دستم را به سمت زمین گرفتم و تمام دارایی ام و کره زمین با آن عظمت پشت شصتم پنهان شد و دانستم این زمینی که بخاطر یک وجب آن خونها ریخته میشود و برای یک مشت دلار ، چه حق ها ناحق می شود ، و چقدر این زمینی که عظیم می دانستمش حقیر و ناچیز است ، گریه کردم ….